نمی خواستم دیگه تو این وبلاگ ننویسم . اما یه حسی منو به شروعی دوباره
در این وبلاگ واداشت .شاید همین اسمش که سون دفاس ومعنیش میشه برای
آخرین دفعه . چون من مطمئنم که او برای آخرین دفعه پیش من خواهد آمد .
عشقه تو دروغ بود
عاشقه تو بودم منو نخواستی
رفتی چه ساده دلمو شکستی
تورو دوست داشتم قده یه دنیا
رفتیو دلمو گذاشتی تنها
دوروغ بود
دوروغ بود
عشق تو
..............
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:26 توسط SON DEFA
|

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش : ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:9 توسط SON DEFA
|

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 9:49 توسط SON DEFA
|

پسر و دختر شديداً عاشق همديگه بودن. .... زوجهاي ديگه، و ازبا هم بودن وعشق شون لذت مي بردن. با اين حال، چيزي بود که پسر نمي فهميد. هر وقت بارون ميومد، دختر عاشق اين بود که تنهايي بره بيرون زير بارون و به نظر مي رسيد بهش خوش مي گذره. پسر هميشه مي خواست به دختر زير بارون بپيونده، اما دختر جلوش رُ مي گرفت و مي گفت ميترسه مريض بشه. پسر خيلي اهميت نمي داد. فکر مي کرد تا وقتي که دختر خوشحاله، خب خودش هم همون طور خوشحاله. چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن. عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسردخترديگه اي رُملاقات کرد. عشق به اين دختر خيلي قوي تربود ونهايتاً پسرشروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دخترميدونست بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزار وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ فرستاد خونه. پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه. قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد.: «چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که من همراهي ت کنم؟» دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت: «براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم» . . . 
به چشم همه ي دوستاشون، اونا يه زوج کامل بودن. اونا با هم بيرون ميرفتن، مثل همه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:10 توسط SON DEFA
|

نامه ای به خدا هر کدام به مقصد خود برسند .یکی از این کارمندها که مشغول کار خود بود و نامه ها را اماده می کرد و در جای خود می گذاشت ناگهان به نامه برخورد که روی ان نوشته شده بود نامه ای به خدا. آن را بازکرد در نامه چنین نوشته شده: خدای عزیزم من پیره زنی هستم 84 ساله و با حقوق ناچیز باز نشستگی که فقط 100 دلار است زندگی خود را سپری می کنم. امروزجوانی پول من را که درکیفی بود از من دزدید من هم دراین شب عید دوستانم را به مهمانی دعوت کرده ام و پولی ندارم تا از انها پذیرایی کنم کسی را هم ندارم تا از او پولی قرض بگیرم حال ای خدا من نمیدانم چه کنم مرا کمک کن . کارمند اداره ی پست که این نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را برای انها تعریف کرد . کارکنان هم بعد از شنیدن این داستان جیبهای خود گشتند و هر کدام چند دلاری روی میزگذاشتد دراخر 96 دلارروی هم جمع شد ان را درپاکتی گذاشتند و به پیره زن فرستادند . بعد ازچند روز دوباره نامه ای به اداره پست امد که روی ان نوشته شده بود: نامه ای به خدا کارمندان دورهم جمع شدند تا ان را بخوانند نامه را باز کردند پیره زن چنین نوشته بود : عا لی پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمینان دارم ان را کارمندان اداره ی پست برداشته اند .
در اداره ی پست مثل تمامی روزها نامه ها دسته بندی می شدن تا
خداوندا از تو متشکرم مهمانهای من امدند و من برای آنها شامی
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط SON DEFA
|

در ایستگاه اتوبوس زنی فریاد می زند ساعت چند است؟ وقت رفته ام را به من برگردانید و دیگری لبخند می زد و یکی درپی دیناری وقت را می فروشد و دیگری در پی وقت همه سرمایه یک عمر را! ساعت چند است؟ تومی دانی؟ می دانم در کدام ساعت ایستادی و رهسپارکدامین ساعتی؟ ساعت دیر است لحظه را در یاب! زمان از دست رفت، من در پی اش می دوم و او تندتراز من، از نفس افتاده ام ثانیه ها را می کشم، ا گر ثانیه تمام شود میرسم به ساعت!!! نمی دانم هنگامی که به لحظه موعود رسیدم چه کنم، چه بگوییم؟ اگر پرسید چه اندوخته ای چه بگوییم؟ من فقط در پی ساعت ها می دویدم؛ کوله بارم را جا گذاشته ام نمی دانم فرصت هست؟ باید برگردم باید بروم وکوله بارم را بیاورم! نه! اگر بر گردم شاید دیر شود، پس چه کنم؟ توان رفتن ندارم، دست خالی بروم؟ بی شاخه ای گل!!! پس چه کنم؟ نه فرصت بازگشت برایم مانده ونه توان ادامه! درلحظه جا مانده ام، من اینجام ای ساعت صبر کن. شاید بشود جبران کرد ، در انبار قبم در پی هدیه ای هستم که بتوان بخشید، نوری هست و ذره ای ایمان وطنابی! طناب را براسمان دلش گره می زنم وازان بالا می روم ،ایمان دارم که طناب مرا یاری می دهد و نوری در نگاهم دارم راه را گم نخواهم کرد، در مسیر راه هم ستاره هایی می چینم تا برایش سوغات برم. دست خالی بد است، مسافر است و سوغاتی هایش! میدانی ساعت چند است؟ شاید دیر شود نمی خواهی با من سفر کنی؟!! طناب من برای هر دویمان بس است و فقط ذرهای ایمان می خواهم، می دانم که تو ایمان داری بیش از من، برایت دعوتنامه فرستاده ام نمی خواهی به مهمانی عاشقان بیایی؟ بس بدان که منتظرم و انتظارت را می کشم حتی با وجود از دست رفتن زمان. این متن قشنگو ..... 
..... عزیز برام فرستاده بود !!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:46 توسط SON DEFA
|

شک نیم ساعت ازرفتن مرد می گذشت وزن برای دهمین باراین جمله را درذهنش تکرار کرد : حالا خوبه تازه زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. می دونه که یه ساعت دیگه باید برم شهرستان و تا دو روز دیگه نمیام . بدون اینکه چیزی بگه رفته بیرون!معلوم نیست بی خبرکجا میذاره میره. میدونستم دوستم نداره.
بالاخره مرد امد- مثل همیشه با مهربانی گفت: سلام!
زن بدون اینکه نگاهش کند با عصبانیت گفت: علیک سلام
برای اولین بار ازردگی در صدای مرد موج زد:
(( برای تو راهت تا شهرستان میوه خریدم.))
و زن ...... تازه فهمید که چقدر شوهرش را دوست دارد !!!!!!

+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:44 توسط SON DEFA
|
